خارها

شکسته ای با عشق قلب گلی؟

من.. آری!...

چیدمش به وقت طلوع...

بوئیدمش..

به قدر تمام زندگی خوشبو بود!

خاری نداشت به دستم کند..

آهی نداشت به راهم کشد..

ساکت و آرام نشسته بود در دستانم..

روزی که پژمرد.. یادم هست.. درگوشه ای انداختمش..

...

و من سال هاست همچنان..

در حسرت عطری زیبا

همچنان خار می رود در دستم...

/ 1 نظر / 8 بازدید

بن بست زندگی به کوچه ای وارد شدم که پیرمردی از آنجا خارج می شد ! پیر مرد گفت نرو بن بست است... گوش نکردم و رفتم!بن بست بود!برگشتم... به سر کوچه که رسیدم! پیر شده بودم..!!!!!