عشق

مردی که ظاهراً عاشق زنی بود، هر روز یکی از موهای ریخته او را در دفترش می چسباند. روزی مرد هرچه بر روی لباس های زن گشت مویی پیدا نکرد. دید اگر مویی نباشد صفحه امروز دفترش ناهماهنگ می شود. پس یکی از موهای زن را از سرش کند. زن داد کشید و اشکش در آمد..

22/9/1386- 9 و نیم شب

/ 5 نظر / 3 بازدید
بانوی فانوس به دست

سلام . ممنون از لطفتان . نمی دونم چرا این چند روزه وبلاگم طرفدار اصول گرا پیدا کرده [نیشخند]

بانوی فانوس به دست

ممنون از نظرتان . من هم شعرهای این دو فرد را دوست دارم . از شعرهای شاملو هم خیلی خوشم میاد

افسانه رجبی

سخن عاشقانه گفتن دلیل عشق نیست ... عاشق كم است سخن عاشقانه فراوان ... عشق عادت نیست، عادت همه چیز را ویران می كند از جمله عظمت دوست داشتن را ... از شباهت به تكرار می رسیم، از تكرار به عادت، از عادت به بیهودگی از بیهودگی به خستگی و نفرت ... "نادر ابراهیمی"