اینگونه مباد

 حالت اینگونه مباد
چون شب فردایم
چون نگاهی که لبش سوخته با طعم سراب
چون دریغی که امیدش شده بر زورق آب
چون حریقی که رسیده ست به بن بستیِ راه
چون هوایی که به جای نفس افتاده به آه...

چون نهال پیری
که تنش دوخته با هستی خاک
و سپرده ست گل و برگ و درخت
به پرِ بسته ی باد
ای تو حالت چون من
حالت اینگونه مباد

/ 0 نظر / 14 بازدید