کلمه
 

شکسته ای با عشق قلب گلی؟

من.. آری!...

چیدمش به وقت طلوع...

بوئیدمش..

به قدر تمام زندگی خوشبو بود!

خاری نداشت به دستم کند..

آهی نداشت به راهم کشد..

ساکت و آرام نشسته بود در دستانم..

روزی که پژمرد.. یادم هست.. درگوشه ای انداختمش..

...

و من سال هاست همچنان..

در حسرت عطری زیبا

همچنان خار می رود در دستم...

[ شنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

آری.. نه!

دگر باور ندارم خیس گشتن، ساده ماندن را..

تو هم مبهوت چتری هستی آنجا دست یک دور از منِ ترسیده از باران

منم.. آواره ی بی سقف

می پوشم لحافی از ستاره.. شب

و روزم را به زیر تابش خورشید

می سوزم..

و می سازم برای رفتنم زورق

و روزی دیگر اینجا بعد یک پارو

که می سازم ز پاهایم..

به آبی روشن از امید خواهم دوخت چشمان رهایی را

و تا از نو شوم پیدا

از این شهر خراب آباد گم در خویش خواهم رفت..خواهم رفت..

[ یکشنبه ۱٦ بهمن ،۱۳٩٠ ] [ ۱:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

بار اولم نیست..

بند زده را چه هراس از شکستن؟!

[ دوشنبه ۱۸ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

با حال نزاری که دل زار به زاری ز تو خواهد

وای ار بگشایی پر و تنها بروی زود ز بامم

 

[ یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

پریزاده ی قصه های قدیم
به شب شعله ای رنگ باور گرفت..

[ یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ٢:٠٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

چیزی در زندگیم نبوده که به خاطر خدا رها کرده و بهتر از اون رو به دست نیاورده باشم

[ یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

با خیالت به جایی نرسیدم
از پرش پیاده شدم
در بیداری به بن بست رسیدم
به خواب رفتم
آنجا هم نبودی..
آواره شدم...

[ یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٥۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

 نشسته در آستانه ی خاموشی..
چو نور
چون آتشی به وسعت زندگی
رسید
آنک
...گذشته ام چون لحظه ای خاموش در بر این جاودانگی می سوخت...

(با الهام از Ayer؛ yesterday، Enrique iglesias)

[ یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩٠ ] [ ۱:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

 

در نگاه مرداب نشسته ست ماه

آرام..

نقش بسته ست بر سکوت دلش احتضار

تا بیندازد دوباره موجی بر رخ ماهش سنگ

چه می تواند کرد جز این سکوت؟

چه می توانش خواند

جز انتظار؟
[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

چگونه هستی و دستش می فشارد اینچنین دلتنگی گلویم را به بغض..؟

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

در آفرینش نیاز، نجات، ناز بود
اسیرم...
به سرزمین خالی از پرِ طنازهای بد ادای خوش دیدار..
چه حسرت و چه نیاز؟
شاید این نو زاد در آغاز مرده بود..

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

دلم از غربت دیوارهای پست گرفته ست
بیا
دربه درم کن که دگر زارم از این سقف و دلم
لک زده بر آبی بالا و نقوش کف دریا
تو ببین ناله ام این بار نشان از تب تندی ست...
تو می دانی و می خوانی از این چشم لبالب
که دلم تابِ دگر باره ندارد..

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳٩ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

تو رفتی و ز غمت لاله داغدار تو شد
چو خاطرت افتاد بر گرفت جامه ی سرخ

[ سه‌شنبه ٢٩ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

در نگاه مرداب نشسته ست ماه

آرام..

نقش بسته ست بر سکوت دلش احتضار

تا بیندازد دوباره موجی بر رخ ماهش سنگ

چه می تواند کرد جز این سکوت؟

چهمی توانش خواند

جز انتظار؟

[ چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٠ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

 حالت اینگونه مباد
چون شب فردایم
چون نگاهی که لبش سوخته با طعم سراب
چون دریغی که امیدش شده بر زورق آب
چون حریقی که رسیده ست به بن بستیِ راه
چون هوایی که به جای نفس افتاده به آه...

چون نهال پیری
که تنش دوخته با هستی خاک
و سپرده ست گل و برگ و درخت
به پرِ بسته ی باد
ای تو حالت چون من
حالت اینگونه مباد

[ یکشنبه ۱۳ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۳:٠۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

به جز زخم ندیدم که زند باز بر این زخم، دلی کو خبرش نیست از این درد و گزیدم لب تبدار که دیگر ز غم دوری دلدار ننالم

[ دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ۳:٢٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

 سخت نبود اما نگاه می خواست
و آنکه به دستش بود تمام یقین
امید و..
دلم..
پناه می خواست
...گذشت و گذشت..
دوید و رسید
درانتهای آن سرزمین بلند
گرچه شاید دیر
دنباله داری از فردا بود
به یاد روزهای عاشقی ام
و تو..
دوباره شدی
آری، اینچنین بود که تو..
تو ای سفر کرده از همیشه ی من
دراین فرو ریخته آوار شبم
ستاره شدی..

[ یکشنبه ٦ شهریور ،۱۳٩٠ ] [ ٢:٢٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

با نورِ نهان در دل خود تا سحرِ صبر

می سوزم و می سازم از این خامُشِ بیمار

خورشید تمام است و زمان منتظر نور

تا کی شود این خفته ی ماتمکده بیدار

[ شنبه ۸ امرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

فرقی نمی کند
در بر گرفتی ام
یا من تو را..
هنوز
چون جان دلنشین
دوست دارمت

[ سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٤:۱۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

باید قلم به ساز دلم باز تراشم

کُند است زبانم

شمع و طرب و می که دگر کارگشا نیست

گنگ است بیانم

باید که قلب که تو را باز بلرزانم از این شعر

با آه جگر سوز..

با حسرت جانم

[ سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٠ ] [ ۳:۳۸ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

ای دیده ی من بتاب، انگشتر مهتاب زمانی ست که خواب است..

ای چشم دلم نخواب، اندیشه ی زیبایی خورشید سراب است

[ سه‌شنبه ٤ امرداد ،۱۳٩٠ ] [ ۳:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

کاش نفس روزهای بی تو بگیرد
کاش مرگ دیدارمان رسد از راه

[ سه‌شنبه ٢۸ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

تو در منی و تنم عاشقانه رفتنی است
به واژه واژه غزل این حضور گفتنی است
سکوت در نگهم رازدار فریاد است
چنین روایت خاموش هر زمان شنیدنی است
بهار با همه زیبائیش چو باد می گذرد
خزان یاد تو در اعتبار دیدنی است

[ دوشنبه ٢٧ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

دلدادگیت را فراموش می کنم... می دانم .. باز چک بی محل کشیده ای.. این روزها هم که دیگر جرم نیست..

[ چهارشنبه ٢٢ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ٦:۳۱ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

 

بر حاشیه های کتاب زندگیت.. حوادثی ست.. بخوان: زندگی ام
خط خطی تا که بخواهی! تلخ چون مغز آلبالوی لبت
غرق داستانی تو؛ آن کلاغ و شه و شهزاده رویا...
و که شاید پر جادویی پرواز..
یا که افسانه ی سیمرغ...
...و تو..
بی اختیار و بی پروا..
محو زیبایی این خط و خال می مانی...
متن شیرینی ست.. خوشا! اما آه!..
چند تا آخر این قصه مانده؟ می دانی؟!
[ یکشنبه ٥ تیر ،۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

نگذرید ساعت ها

که گرچه زمان در گذار خورشید است

می رود ساعتی همیشه تکراری.. هر چه خواهد دلم یا.. نه

و تنگ تر از این چه جاست بر قفسم؟

 ...

 بگذرید ساعت ها

که گرچه باز ز چشمم نگاه خواهد رفت..

 بسته ام دل به این عبور زمان

 شاید از آسمان رسد روزی..

 شایدم شد که سرنوشت محال

 "به خواستن رسیدن است" و .. اگر هم نشد.. به "راه دارد این دل ها"..

 لحظه ای ره گم کرد

 شاید تمام ساعت ها

 خسته از این تکرار

 خواب آمد به چشم بی ترحّمشان!

...

 آه ای خدای من.. چه باز می گویم؟

تلخیِ دلتنگیِ همیشه شیرینم

[ چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

چه واژه ها که گذر کرده از این لبالب خاموش

و اندکی ننشسته به بار

هر سخن بی معنی و هر خاطره بی روح

و باز از تو خواهم گفت.. تا هر زمان که توان

نرسید مژده و آمد دوباره صبح قدیم

که هر زمان که بودم نبود و هر زمان که بود… دریغ..

کشاندن تصویر خیال تو در هوای فاصله ها گم شد و.. تو

رهیدی و پرواز کردی و ز من گریختی

اندوه رفته را به دلم باز ریختی

خاموش می شوم زین کلام دگر هر چه بود رفت

تو آمده بودی که به جان واژه ریختی

[ چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٤:٤٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

بیش از این مزاحمت نشوم...
به اشک هایم سلام برسان

[ چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

بر من ببخش بی تو بودنم را..
ببخش نفس کشیدن بی تو، بی هوای تو
..
گرچه تو خود گریزانی

[ سه‌شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

محو چشمانش
در آن دریا که آبی نیست
با خود می کشم احساس یک پرواز
اگر بازم خودی باشد...
که غرقش گشته ام پیدا
و پنهانم در این حس خیال انگیز..

[ سه‌شنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳٩٠ ] [ ۳:٥٧ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

به بال خیال تو مگر بتوان پرواز
وگرنه همین زمین پست است عاقبت

[ یکشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٩ ] [ ٩:٠٠ ‎ق.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

"دلم با توست

بی هر رنگ غیر از شادی و

غم

در درونش نیست تا تو مقصد اوئی

 

دلم با توست

در باران خشکی ها

به سان قطره ای کوچک

که در اعماق هر دریاست

 

دلم با توست

گرچه

بی تو امّا

در پی ات پرواز خواهد کرد

با بال و پری از عشق

زندگی را باز آغاز خواهد کرد..."

1388

[ چهارشنبه ٥ خرداد ،۱۳۸٩ ] [ ٤:۳٦ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

سپردمت به دلم      

حسابت با غم!

1388

 

پی نوشت: تنها قسمتی که در قیامت بخشیده نمی شود "حق الناس" است. برای اینکه از بخشندگی خدا و اختیار تن خودت خارج است، به یک دل، به یک احساس بر می گردد که دیگر کاری برای آن نمی توانی بکنی..برای غمی که نشانده ای..

[ جمعه ٢٠ آذر ،۱۳۸۸ ] [ ٢:۳۳ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

اشک های مرا بخوان

بی آنکه چکیده باشد

بخوان از آوای صدایی

که حسرت وار بر کنار صخره ها

می بیند من و تو را در آغوش هم

بخوان از ترانه های شرقی خاطره بار

بخوان از جویبار وصل اندیشه ها

در فصل سرد یخ زدن

بخوان، با من بخوان

به این تن مرده بخوان

در این هیاهو بخوان به رنگ مهر

بخوان

برای زندگیم

برای زنده شدن                بخوان

[ دوشنبه ۱٩ امرداد ،۱۳۸۸ ] [ ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ ] [ مهدی وزیریان ]

"یاد از آن شاخه گل تازه و مست

که در آن صبح قدیم

فرصتی داد به دست

که به سویت آیم

و دلی تازه کنم از نفست

چون همیشه اما

تو نبودی آن جا

و در آن صبح غریب

گل خشکیده ای از بی نفسی ماند به جا" 

17/11/1386

[ پنجشنبه ۱٥ امرداد ،۱۳۸۸ ] [ ٦:۳٢ ‎ب.ظ ] [ مهدی وزیریان ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

به خود فکر کن... و درست که بیندیشی.. تنها دیگران را می بینی
نويسندگان
لینک دوستان
صفحات اختصاصی
پيوندهای روزانه
امکانات وب
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت